تبليغاتX
درد دل

درد دل

انکه ویران شده از یار مرا میفهمد انکه تنها شده بسیار مرا میفهمد

نمی دانم خداوندا. نمیدانم نمی گویم نمی جویم نمی پرسم

نمی دانم خداوندا.

خداوندا نمیدانم

خداوندا نمی دانم


در این دنیای وانفسا


كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم


نمیدانم


نمی دانم خداوندا.


در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.


كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم


نمی دانم خداوندا


به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم


دگر سیرم خداوندا.


دگر گیجم خداوندا


خداوندا تو راهم ده.


پناهم ده .


امیدم ده خداوندا .


كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم


دگر پایان پایانم.


همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.


چرا پنهان كنم در دل؟


چرا با كس نمی گویم؟


چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟


همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند


ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد


دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است


خداوندا نمی دانم


نمی دانم


و نتوانم به كــس گویم


فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم


به پو چی ها رسیدم من


به بی دردی رسیدم من


به این دوران نامردی رسیدم من


نمیدانم


نمی گویم


نمی جویم نمی پرسم


نمی گویند


نمی جوند


جوابی را نمی دانم


سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند


چرا من غرق در هیچم؟


چرا بیگانه از خویشم؟


خداوندا رهایی ده


كللام آشنایی ده


خدایا آشنایم ده


خداوندا پناهم ده


امیدم ده


خدایا یا بتركان این غم دل را


و یا در هم شكن این سد راهم را


كه دیگر خسته از خویشم


كه دیگر بی پس و پیشم


فقط از ترس تنهایی


هر از گاهی چو درویشم


و صوتی زیر لب دارم


وبا خود می كنم نجوای پنهانی


كه شاید گیرم آرامش


ولی آن هم علاجی نیست

و درمانم فقط درمان بی دردیست


و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط سحر  | 

دیگه چیزی نمیگم و دیگه چیزی نمینویسم .......

حال من دست خودم نیست دیگه اروم نمیگیرم دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم با ز سرنوشتو انتهای اشنای باز لحظه های غم انگیز جدای باز لحظه های ناگزیز دل بریدن بازم اول راهو حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندن مثل عاشقای عالم تا منو ببخشی اخر تا دلت بسوزه کم کم

مثل اینه روبرومه قصه با تو بودن من

دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن منو نشکن

باز سرنوشت و انتهای اشنای باز لحظه های غم انگیز جدای باز لحظه های ناگزیر دل بریدن بازم اول راهو حس تلخ نرسیدن

کسي که دوستت داره بي تفاوت از کنارش عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد

به رغم تمامی تلاش هایم

شکست خورده ام .

نیازمند آن نیرو ، شهامت و ایمانی هستم

تا دریابم که در هر چه روی می دهد

رحمت تو نهفته است

چشمهایت دیگر همه جا رو مرطوب می بینه و به دنبال

یک گوش می گردی که برایش درد دل کنی

خودم را فدا کردم تا در غربت پروانه غصه نخورد

باید گذاشت و گذشت ودم بر نیاورد شاید عبرت ایندگان شویم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت   توسط سحر  | 

خواستگاري

حدس تلخ خواستگاري
نه زنگي ، نه حرفي ، نه يادگاري
تو نكنه رفتي به خواستگاري
خب ببينم کيه ؟ موهاش بلنده ؟
توي خيابون بي صدا مي خنده ؟
چشاش چه جوره ؟ روشنه ؟ کشيدس
يقين دارم که شبيه سپيدس
دساش چي ؟ جنس دستاش از بلوره ؟
تو صورتش يه چيزي مثل نوره ؟
ابروش چي ؟ حتما ابرواش کمونه
اخلاق و رفتارش چي ؟ مهربونه ؟
چه رنگيه ؟ گندمي يا سفيده ؟
چقدر دوس داري تبت شديده ؟
کجا ديديش ، تو محل کارت ؟
اون چي ، مثل تو شده بي قرارت ؟
راستي مژش چي ؟ خيلي بر مي گرده ؟
همونه که تو رو ديوونه کرده ؟
راستي موهاش چه رنگيه ؟ طلايي ؟
يا رنگي مثل رنگ بي وفايي ؟
قدش به قدت مي خوره عزيزم ؟
بردارم اسفند براتون بريزم ؟
خب عزيزم منو خبر مي کردي
با گريه هام گلويي تر مي کردي
ترسيدي من آه بكشم يا نفرين ؟
رد شه همون دقيقه مرغ آمين
من تو رو نفرينت کنم ؟ نميشه
هنوز دوست دارم مث هميشه
تازه اگه دعاها مستجاب بود
قصه ي ما حالا توي کتاب بود
خلاصه که يه جمله مي نويسم
با بارون پلكاي سرخ و خيسم
اگه دعاهاي منو مي خوندن
به جاي اون منو پيشت مي شوندن
تا وقتي که کلاغ نره به خونه
اين آرزو توي دلم مي مونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت   توسط سحر  | 

نمی دانم خداوندا.

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت   توسط سحر  | 

صلیب عشق

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلی نشست

 عشق ان شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو.من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم ونشناختی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت   توسط سحر  | 

مادرم ای مهربانم با من بمان

سلام برتوای آینه ی تمام نمای گذشت و صبر ،سلام بر تو ای پایدارترین لطف و مهربانی ،سلام برتو که همه تو رامی ستایند،آسما نیان وزمینیان:

مادر ای مهربانم ای بفدای تو زندگی من با من حرف بزن

مادرم ای مهربانترینم ای پناهم ای همه کسم با من حرف بزن مادرم عزیزم

چی شد چرا این جور شد چرا مادرم چرا چه کردم مادر چه اشتباهی مرتکب شدم مادر

مادر هلام کن رهام نکن مادر

مادرم میدونی اوج تنهاییم اوج بی کسیم مادر رهام نکن با من بمان با من حرف بزن به خدا

حرف بزن مادر تا شنیدن صدات ارومم کنه

حرف بزن مادر تا با گفتن کلمات محبت امیزت بهم ارامش بده

مادرم ای مهربان گرمی دستای تو مادر حرفهای دوست داشتنی تو

حرفاتو شب تا سحر با خودم مرور میکنم میگفتی.مادر من چی کم دارم


شکسته ترازواژه های شکسته ام ،ای صداقت بی انتهای عشق

زیبای من یادت هست آن روزکه در کنارم نشستی وبرایم از صداقت گل های باغچه گفتی وگفتی که بهار یعنی به آفتاب ایمان آوردن

وبا نسیم تازه شدن وبا نوای باران درآمیختن ومن اینک بهاررا درفصل فصل زخم های تومی بینم گل خوشبوی من نمی دانم مهر تو را دستان پینه بسته ی کدام باغبان در باغچه یقلبم کاشت که هنوز طراوتش عطر پونه های عاشق را در فضای ساکت وخاموش اندیشه ام می پراکند .بامن حرف بزن

،ای همدم من ای کاش نقاش چیره دستی بودم وتورا تا جاویدبه زیبا ترین تابلوها نقش می دادم.

ای کاش نوازنده ای بودم وتورا درمیان لولوی دل انگیز شاعرانه ترین آهنگ ها جای می دادم ،ای کاش می توانستم دستان نوازشگرت را آن زمان درک می کردم وای کاش می توانستم بنگارمت مادر.مادرم عزیزم نازنینم خودت خوب میدونی چه بسرم اومد چه بلاهای تجربه کردم تو این سن کم چه سختی ها کشیدم

مادر ای آنکه با وجود توجهان را شناختم وبا نیروی همیشگی عشق تو با خودم آشنا شدم

یادم نمی آید امابه من گفته اند که طفلی نا چیز ونا توان بودم که قدرت فهمیدن ودرک کردن نداشتم ولی ای مادر درانتهای ذهنم دامان گرم تو آرامشم رابیاد دارم

وهمواره حسرت گرمی آن بر جانم ریشه دوانده و مرا عاشق توکرده است ورشته های مهرت درقبلم رسوخ کرده است.

مادرای آنکه تو را خدا ستود وبهشت را زیر پاهایت روان کرد وبه توهدیه ی مهر وعطوفتی ارزانی داد که تمام عالم را مبهوت مهرت گردانیده است . مادر با تمام وجودم دوستت دارم وبا بلندترین احساس می ستایمت وتورا تا انتهای بودن قدردانم وبا زبانی که گویا یش کرده ای می گویم مادرم دوستت دارم

بمان مادر کنارم بمان مادر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت   توسط سحر  | 

اشک


      
 

 
 

 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت   توسط سحر  | 

ما زياران چشم ياری داشتيم

حال من بد نيست غم، کم می خورم

کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

ازغم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن!!

من نمی گويم که خاموشم مکن

من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود

قصه هايم را خريداری نبود

وای! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟نه

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟نه

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم

گاه بر حافظ تفاعل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت   توسط سحر  | 

ققنوس

کلمه ای که روزها یا شایدم ماههاست که باآن خوگرفتم

که چه سخت است

هرصبح طلوعی دیگر است برانتظار فرداهای من!

خواهم ماند تنها درفکر تو

چرانوشتم در برگ تنهاییم برای تو نمی دانم؟

شاید که روزی بخوانند برتوعشقمرا ...

می دانم روزی خواهیخواند می دانم...

گریان نمی مانم خندانم

وقتی به یادت می افتم به یاد خاطراتت...

سخنانت رامرور میکنم یک بار...نه..بلکه صدها بار

وجودم را سراسر عشق فرامی گیرد....

واشک شوق بر گونه هایم روانه می شوند...

تنها می گویم همیشه در قلب منی!!!!!

(تو)

می دانم که باز خواهی خواند..می دانم!!!

به یاد لحظات خوشوتنهایی

و این چنین است که سالها میگذرد

و من باز تنهای تنهایم

تنهایی من از جنس خاکستر ققنوس است

و چه سنگدل است باد

چرا که آن را از من گرفته است

بادی که مرا به وسعت جهان پهن ساخت...و طوفانی که مرا نابود کرد

و شکستم به ناهنگام در اوج جوانی....

وچه خیال های پوچی که از من رسوا شد

و چه خوب شد چرا که من هر آنچه را به ظاهر داشتم,دیدم

آری من دیدم که هیچ ندارم و چه نداشتن های زیبایی

وجود من تهی است ...از دوست...تهی است از عشق

و نیز از مردمان گرگ صفت نیز تهی است

از به ظاهر رفیقانی که دم از عشق می زنند

آری وجود من ؛ تهی است از مهر و نیز محبت

و چه سبکبالم من ..آری,نازنینم ؛وجود من خالی است از هر آنچه در شما وجود دارد

و چه مالامال از تنهایی ...و چه مالامال از تنهایی

ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است

بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود

وگریه که دگر خود دلیل محکم بود

بهشت سبزدلم;بی توای سراپادرد

شبی که خسته تر از سایه آمدی دیدم

که ردحادثه در چهره ات مجسم بود

واشک این عصاره درد

به روی زخم عمیق دلمن مرهم بود

مرابه دست غرورت سپردی ورفتی

شبی که باران مدام نم نم بود

کاش می دیدی

واکنون دلم نوای خوش تری می نواخت

تازنده ام هستی کجا؟

دراین جا بعد از توهمیشه خراب دل

درخاطر ودریاد بعد ازتو همیشه تنهای دل

مهم نیست که اکنون دلت

به هوای کسی دیگر می تپد

مهم آن است

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت   توسط سحر  | 

گریه مکن گل من

 

 

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک

 تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند

 که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت

احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی

چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی

 بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس

بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو

غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند

 که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در

 غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت   توسط سحر  |